تبليغاتX
اتاق شماره 3
روزانه های من


عصرای جمعه همین طوریشم دلگیر هستن

حالا فکر کن که چقد دلگیرتر میشه اگه یه مسافر هم داشته باشی که از پیشت بره

دقیقا مثل بچه ای می مونی که چند وقت به بودن کسی یا چیزی عادت کرده باشه, بعد از چند مدت اون رو ازش بگیرن! اونوقت فقط میشینه گریه میکنه و پدرومادر رو کلافه میکنه!

کاشکی منم میتونستم گریه کنم تا اقلا اینطوری آرومتر بشم

آخه من چیکار کنم که ارتباطات پیشرفت کرده و میتونی وبکممو ببینی و وبکمتو ببینم؟ من خوده خوده خودتو میخوام

هیچم به من ربطی نداره که هیجانات میره بالا یا نه!

آخ که الان این آهنگ چه میچسبه:

...

 

تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون می زنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

 

من نیازم تورو هرروز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

تو مثه وسوسه ی شکار یک شاپرکی

تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای

تو مثه شادی ِ خواب کردن یک عروسکی

 

من نیازم تورو هرروز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

 

....

 

خدایا مسافر من و همه ی مسافرهای این دنیا رو به سلامت به مقصدشون برسون, آمیــــــن یـا رب العـــالمیـن

 

قول نوشت: همین امروز؛ وقتیکه داشتی میگفتی چیکار کنی که زودتر منو ببری پیش خودت؛ یه تصمیم گرفتم، اینکه قول میدم خوبه خوبه خوب درس بخونم و ارشد قبول شم تا لااقل منم کمکی کرده باشم تو راه رسیدن به همدیگه

 

دلتنگ نوشت: از همین الان دلم برات تنگ شده. خدایا اخه این دلو از چی ساختی که انقد

 

یاد نوشت: دفتر قدیمیمو باز کردم, نوشته های قبلی رو به هم چسبوندم تا دوباره از نو بنویسم!

 

فال نوشت: فال حافظ گرفتم. حافظ گفت:

هاگر گوید نمی خواهم چو حافظ بنده ی مفلس

بگوییدش که سلطانی گدایی ره نشین دارد


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط ساکن اتاق شماره3
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ساکن اتاق شماره3

شب هایم بارانی است

...

روزهایم میگذرد



نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط ساکن اتاق شماره3

شبهاي احياي امسال اصلا برا خودم دعا نكردم

يعني درواقع نتونستم كه دعا كنم

شايد دليلش اين بود كه اونقدر به خودم ايمان و اعتماد داشتم كه ميدونستم ميتونم با سعي م تلاش خودم به اون چيزي كه ميخوام برسم و خدا هم از اين خوشحاله و صددرصد كمكم ميكنه

اما تا پارسال اونقد خودخواه بودم كه هميشه اولين نفر خودمو دعا ميكردم و ليست چيزايي كه ميخواستم رو بدون وقفه برا خدا روخواني ميكردم و كلي هم تهديد ميكردمش كه اگه اينارو بهم ندي باهات قهر ميكنم؛ آخ كه چه دختر بدي ام من

ولي امسال تا دلت بخواد عمه زهرا و بهناز رو دعا كردم

***

بالاخره سفر مشهدمون سررسيد

دارم زور ميزنم ببينم ميشه مخ بابارو زد كه يه چند روزم بريم شمال

***

و اما سفره افطار امسالمون هم به خير و خوشي تموم شد

وقتي مي بينم اون دوتا پيرمرد و پيرزني كه بچه ندارن انقدر از اومدن خونه ي ما و محبت كردن ما خوشحال ميشن انگار دنيا رو بهم ميدن

هميشه از خدا ميخوام اونقدر بهم انرژي و توان و پول و وقت بده كه بتونم هركسي رو محتاج قدري محبت و مهربوني هست رو، حتي ذره اي، خوشحال كنم

خدايا كمكم كن اون طوري كه ميخوام باشم و هيچ وقت خودمو گم نكنم

***

آهان يه خبر جديد ديگه اينكه بابا پيشنهاد داده مامان جون رو با خودمون ببريم مشهد

دارم از تعجب شاخ درميارم!!!!

آخه امكان نداشت بابا همچين چيزي بگه

هميشه وقتي مامان جون خونه ي ما بود يا دو ساعتي باهم تو ماشين بوديم گلايه ميكرد كه خيلي حرف ميزنه، سرمو برد

اما اين دفعه خودش پيشنهاد داد

البته قبلش از من پرسيد كه جات تنگ نميشه

منم برگشتم گفتم چرا تنگ كه ميشه اما ميدوني خوشحال كردن دل يه پيرزن تنها كه بچه هاش كاري جز فحش دادن و بي احترامي بهش بلد نيستن و صبح تا شب تو خونه تنهاس چقدر ثواب داره؟ همين كه يه دل شاد شده ي مادرونه برام دعا كنه كه الهي خوشبخت بشي برام تا آخر دنيا بسه.

خدا جونم خيلي دوست دارم، شكرت

***

يه جاي شكر ديگه هم مونده

البته همون اولش كه شنيدم حل شده و زنگ زدن كه بيا سر كار، سر نماز بودم و بلافاصله دو ركعت نماز شكر خوندم

خيلي خيلي خيلي خوشحالم كه مهربون من هم كار پيدا كرده و از اول مهر به صورت كاملا رسمي شروع به كار ميكنه

و با شناختي كه ازش دارم مطمئنم اين سه ماه كار آزمايشي رو به بهترين نحو پشت سر ميذاره و تو كارش بهترين ميشه

نميدونم چرا، ولي هميشه بهش افتخار ميكردم و ميكنم و خواهم كرد

دوستت دارم عزيزم

***

اين عكسارو قرار بود نذارم

آخه خيلي التماسم كرد كه نذار من تبريز نيستم دلم آب ميشه نميتونم ازاينا بخورم

ولي چيكار كنم كه مرض دارم مرض، ميفهمي؟ مرض

خيلي كيف ميده سربه سرت بذارم

فقط حيف كه مهمونا سررسيدن و نتونستم از اون يكيام عكس بگيرم


نون كوماج


پيتزا لقمه اي

 

رولت خرما

 

از اون رولت گوشتا كه خيلي دوس داري

اسلايس ژله شير سه طبقه


آخ جون الان ديگه تا آخر ماه هم نميتوني تهران بموني D:



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط ساکن اتاق شماره3


يادمه اولين باري كه براي علي گريه كردم 6 سال بيشتر نداشتم

ميدونم اون روز اشكهام به خاطر دل خودم نبود؛

به خاطر زخم هاي خودم نبود.

اشكهاي اون روزم خالص و ناب بود

اما امروز چي؟

گريه نميكنم، مگر با بهونه اي! با چشم داشتي!

چقدر دور و غريب شدم از اون روزام

 

دلم ميخواست با مامان ميرفتم مسجد

اما اونقدر از اون دختركي كه اون شب براي فرق شكافته ي علي خالصانه گريه ميكرد، فاصله گرفتم كه حتي جرأت نكردم خودم رو عزادار علي بدونم

 

دلم براي اشكهاي بي بهونه م، براي آقاي مهربوني و محبتم تنگ شده

 

دوستاي اينترنتي، اين شبا، اين دخترك تنها و دور مونده از مولاي عشق رو ، از دعاهاي پرمهرتون بي نصيب نذاريد

 

روضه تركي



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط ساکن اتاق شماره3


مسافرت هرساله ي ما شده رفت و برگشت به مشهد و بس

اونجا هم فقط مسير هتل تا حرم و حرم تا هتل رو متر مي كنيم

يكي نيست بگه آخه باباي عزيز، من مثه تو پنجاه و پنج ساله نيستم

من تازه فهميدم جووني يعني چي؟

دلم ميخواد با دوستام بگردم و بالا پايين بپرم

مگه من زندانيتم كه مجبورم ميكني هركاري كه تو دوست داري بكنم؟

ميدوني ديگه داره از هرچي مشهده حالم به هم ميخوره؟

* * *

كاش اقلا جربزه شو داشتم كه وايسم تو روت و فقط بگم "نـــــــــــه"!

 * * *

 دروغ چرا، دلم براي بچه هاي گزاره تنگ شده، اما من راهي كه رفتمو برنميگردم

 * * *

 لحظه به لحظه دارم به روز كنكور ارشد نزديك ميشم و هيچ كاري نكردم

چقد برنامه داشتم براي تابستون

اما نميدونم چرا اينقدر تنبلي ميكنم

همه ش تقصير اينترنت و كامپيوتره

از شنبه صبح زود بيدار ميشم با بابا ميرم كتابخونه و تا عصر اونجا مجبوري درس ميخونم

اگر ارشد قبول نشم مجبور ميشم تا ابد با عذاب وجدانم سر كنم!

 * * *

 راستي! مادر خانومي؛ از تو هم دلگيرما!

 * * *

 آخه باباي خوب

باباي مهربون

تو كه انقد دوسم داري

تو كه برام فريدون مشيري و سهراب سپهري ميخري

چرا به درددلم گوش نميدي؟

چرا عقايد خودتو بهم تحميل ميكني؟

 * * *

 دود مي خيزد ز خلوتگاه من

كس خبر كِي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن

كِي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 * * *

 غصه تو نمي تونم تاب بيارم ... بخند!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط ساکن اتاق شماره3


آخه از چي بنويسم وقتي زندگي همه ش روزو به شب رسوندن و شب تا صبح خوابيدنه؟

همه چي تكراري شده و روي يه خط دايره وار مدام داره تكرار ميشه

نه شور و شوق عاشقي هست، نه حس و حال ناراحتي!

احساس ميكنم زندگي بيرنگ شده

هيچ انگيزه و اميدي براي هيچي نمونده

تنها چيزي كه باعث شده صبحها از خواب بيدار شم و يه روز نو رو شروع كنم اصرارهاي مكرر تو به ادامه ي زندگيه!

ميدونم الان كه اينو ميخوني تو دلت داري ميگي "ديوونه ي من، بذار ببينمت، آدمت ميكنم! اما نه تو آدم بشو نيستي"

ولي باور كن حتي شوقي براي ديدنت هم نمونده

آخه وقتيكه همه چي ترسه و اضطراب، از چي ِ زندگيم بايد لذت ببرم؟

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط ساکن اتاق شماره3


چقد زجر آوره يك عمر با كسي زندگي كني كه هيچ احساسي بهش نداري و دلت جاي ديگه س!

فقط به خاطر رضايت و شادي پدر و مادر تن به ازدواج بدي

در حاليكه همه احساس ميكنن تو خوشنودي و راضي؛ مدام اين جمله ي مادر تو گوشته كه :

«خدا اجر كسي رو كه دل پدر و مادرش رو نشكنه تو اون دنيا ميده!»

و تو، تو دلت هزار بار نفرين كني اون خدايي رو كه عشق رو آفريد، اما بويي از اون نبرد!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط ساکن اتاق شماره3

شب تلخي بود

خوابيدم، اما خواب نديدم

همه ش كابوس بود و وحشت

خواب مي ديدم ميخوان شلاقم بزنن

داشتم فرياد مي زدم، از ترس ... اما كسي به حرفام گوش نمي داد

تو از اون دورا داد مي زدي:

ترس نداره كه شلاق!

خواب مي ديدم كه تازه آخرش فهميديم باهم جور نميايم!

مجبور بودم ازت خداحافظي كنم

اما عذاب وجدان اين همه گناه رو دلم سنگيني مي كرد

تو بايد راه خودتو بري، و من راه خودم

نبايد به خاطر احساس گناه من بسوزي

تو حق زندگي داري.

* * *

شبا، پشت بوم، مأمن آروميه براي اشكايي كه نميخواي كسي ببينتشون

و خدا، اون معبود هميشگي ِ پر از سكوت!

چي مي شد خدايا تو هم زبون داشتي و فقط گوش نبودي؟

* * *

براي رسيدم به تو كمي جسارت، اعتمادبنفس، بي خيالي و قدري سنگدلي كافيست!

بعدش نه زندگي ِ سراسر شادي و راحت

كه بعد بايد تحمل كرد و ساخت و خنديد

 و اگر وقتي ماند

 كمي هم عاشقي كرد!

* * *

پس تا آخرش بمون، اگر از سر دلسوزي نيست

عاشقم باش و بمون


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط ساکن اتاق شماره3


هميشه فكر ميكردم از ترس عصبانيت بابا و مامانه كه هيچ وقت نميتونم حرف دلمو بزنم

خيال ميكردم اگر نيمه گمشده مو پيدا كنم، ميتونم با صميمت باهاش حرف بزنم

و اون چيزي رو كه تو دلم هست بهش بگم

هميشه با خودم عهد مي بستم كه هيچ چيزي رو ازش پنهون نكنم

اما نميدونم چرا هنوزم نميتونم حرف بزنم و بگم

هنوزم اون دخترك تنهاي خونه م كه دور و برم شلوغه اما دلم تنهاست

 

* * *

فصل امتحاناس و من هيچ انگيزه اي براي معدل الف شدن تو اين ترم ندارم

از رياضي2 بازم ميترسم، نكنه دوباره بيفتم؟

دلم ميخواد فقط و فقط گريه كنم

راستش خودمم دليلشو نميدونم

خسته شدم از زندگي

من همون ادمم كه دو سال پيش داشت پرپر ميزد كه كنكور قبول شه

امروزم باز همون آدمم، نه چيزي اضافه شده نه كم

اصلا ميدوني چيه؟ دلم ميخواد داد بزنم

اما هيچ جايي پيدا نميشه كه فرياد بزنم

نميدونم چه مرگمه

دارم ديوونه ميشم

 

 

مرگ نوشت: دستام هنوزم بوي گلاب ميدن

گلاب ِ حلوايي كه امروز برا بابابزرگم درست كردم

اما تو  ميدوني وقتي من مُردم كسي پيدا ميشه برام حلوا خيرات كنه؟



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط ساکن اتاق شماره3
درباره وبلاگ
اينجا دفتر خاطرات منه. يه دفتر خاطرات عمومي. هركسي ميتونه بخونتش، اما انتظار ندارم كسي كه ميخونتش؛ برام كامنت بذاره. من فقط برا دل خودم مي نويسم. از گذشته ها، از امروز، و از فرداهايي كه هنوز نرسيدن. مي نويسم تا آروم بشم. تا فرياد بزنم حرفهايي رو كه نميتونم بگم!
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
من ديگرم
Blog Skin